تبليغاتX
عشق آبي
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان عشق

يه روزي عشق ، ديوونگي ،محبت و فضولي داشتن قايم موشك بازي ميكردن تا نوبت به ديوونگي رسيد .ديوونگي همه رو پيدا كرد اما هرچي گشت اثري از عشق نبود ، فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته قايم شده و ديوونگي را خبركرد اما ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو كرد ، صداي فرياد عشق بلند شد . وقتي همه به سراغش رفتن ديدن چشماش كور شده و ديوونگي كه خودش رو مقصر مي دونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي كند و از اون روز به بعد وقتي عشق به سراغ كسي مي ره چون كوره بديهاي معشوقش رو نمي بينه و ديوونگي هم در كنارشه

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 و ساعت 0:21 | 
دلي دارم که مثل کوچه خاکيست
گناهش سادگي ودرد پاکيست
نمي بخشي خدايا گر گناهش
بکش دل راکه هرروز از توشاکيست
 
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384 و ساعت 13:24 | 
Powered By BLOGFA - Designing By BlueLove