تبليغاتX
عشق آبي
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دور از تو

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 11:7 | 
رفتم....

می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

     به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

     می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

     شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

 

     می برم تا ز تو دورش سازم

     ز تو ای جلوه ی امید محال

     می برم زنده بگورش سازم

     تا از این پس نکند یاد وصال

 

     ناله می لرزد..می رقصد اشک

     آه بگذار که بگریزم من

     از تو ای چشمه ی جوشان گناه

     شاید آن به که بپرهیزم من

 

     بخدا غنچه ی شادی بودم

     دست عشق آمد و از شاخم چید

     شعله ی آه شدم صد افسوس

     که لبم باز بر آن لب نرسید

 

     عاقبت بند سفر پایم بست

     می روم خنده به لب خونین دل

     می روم از دل من دست بدار

     ای امید عبث بی حاصل

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 13:1 | 
شكايت عشق آبي

ديگه رو شونه هاي من جايي نمونده واسه تو

همين الان ميخوام بگم از جلوي چشام برو

بذار ديگه تنها بشم تو سرزمين بي كسي

ديگه نمي خوام كه بگم براي من مقدسي

تا حالا شده يكي رو مرهم درداتون بدونيد؟ حتي وقتي بهش فكر مي كنيد روانتون رو تسكين بده ؟

 شده تا حالا كسي كه اونو مرهم دردتون بوده مسكن روونتون بوده بهتون پشت كنه و از شما فراري بشه؟؟؟

شده تا حالا وقتي بهش سلام كردين بهت پشت كنه و بره؟؟؟

يكي با من اين كارو كرد و من فهميدم كه اون ظرفيت اينو نداره كه كسي اول به خدا بعدش به اون اميد داشته باشه ...

حالا از ما كه گذشت ولي من اميدوارم كه اگه اون منو كه ميبينه ناراحت ميشه منو ببخشه و سعي مي كنم ديگه حتي بهش سلام هم نكنم ...

ولي اگه يوقت پشيمون شدي اين بيت رو به خاطر بيار كه:

روزي اگر بياد گذشته

                        ميلي براي ديدن ما بود

                                                    دو پلك ناز ببنديد

                                                                      ما روبروي شمائيم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 22:42 | 

اگر اين پنجره ها باز شود
آسمان آبی
به درون می آيد
و من از هر ابری
تکه ای بر می دارم
                     پر قو، پر غاز، پر مرغ دريا
خانه ای خواهم زد
                     از سپيدی، پاکی
سقف آن مهتاب است
پنجره ها از نور
پرده ها از گل ياس
فرش از مهر، رنگ از شور
                               همه اسباب از عشق
                                                       و هوايی از تو...

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هجدهم آبان 1384 و ساعت 11:55 | 

دستها بالا بود.

 

هر کسی سهم خودش را طلبید.

 

سهم هر کس که رسید،

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولی

 

نوبت من که رسید،

 

سهم من یخ زده بود!سهم من چیست مگر

 

یک پاسخ

 

پاسخ یک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتی تا ته دلتنگیها

 

شاید از وسعت آن بود

 

که بی پاسخ ماند!

 

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هجدهم آبان 1384 و ساعت 11:44 | 
کبوتر سفید

اي كبوترسفيدم اي همه ي اميدم به خاطرتودل ازهمه بريدم

تیکه قشنگی بود از دوست عزیزم

حامد جان مرسی

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم آبان 1384 و ساعت 18:6 | 
توبه...

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

که دگر باره از این گونه خطا ها نکنم

بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من

توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم آبان 1384 و ساعت 23:23 | 
زبان عشق
آنان که زبان عشق می دانند               لب بسته سرود عشق می خوانند
 
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است
که تو را تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در در این آیه تو را آه کشیدم
...آه
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم آبان 1384 و ساعت 11:26 | 
دوستم داری
 

ازش پرسیدم چه قدر منو دوست داری؟

 گفت به اندازه جوهر خودکارم

 گفتم: خیلی نامردیچون جوهر خودکارت یه روز تموم میشه

 لبخند زد وگفت؟خودکار من اصلا جوهر نداره.

 

نمی دانم چرا رسوا شد این دل

 غریب و بی کس و تنها شد این دل

 نمی دانم چرا از ابر گریان

 نصیب ما نشد یک قطره باران

 نمیدانم چرا با من چنین کرد

 دل دیوانه را عاشق ترین کرد

 نمی دانم چرا سبزی خزان شد

 وجود خنده ای بر ما گران شد

 نمی دانم چرا دلها شکسته

 زمین و اسمان از هم گسسته

 نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 15:38 | 
احساس
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 15:28 | 
یا علی مولا
توي نجف يه خونه بود،
كه ديوارش كاهگلي بود،
اسم صاحاب اون خونه،
مولاي مردا علي بود،
نصفه شبها بلند ميشد،
يه كيسه داشت كه برميداشت،
خرما و نون و خوردني،
هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.
راهي كوچه ها ميشد،
تا يتيمها رو سير كنه،
تا سفره خاليشونو،
پر از نون و پنير كنه،
شب تا سحر پرسه ميزد،
پس كوچه هاي كوفه رو،
تا پر بارون بكنه،
باغهاي بیشكوفه رو.
عبادت علي مگه،
ميتونه غير از اين باشه،
بايد مثل علي باشه،
هر كی كه اهل دين باشه،
بعد علي كي ميتونه،
محرم راز من باشه،
درد دلم روگوش كنه،
تا چاره ساز من باشه.
چشماتو واكن آقاجون بالهاي خستمو ببين
منو نگاه كن آقاجون دل شكستمو ببين.
 
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم آبان 1384 و ساعت 12:18 | 
Powered By BLOGFA - Designing By BlueLove