تبليغاتX
عشق آبي
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
کلاس درد
 
تو کلاس درس دنیا یه اسیر نیمه جونم
توی این نیمکتِ تنها نمیتونم که بمونم
 
رنگ شادی رو ندیدم آخه همکلاس غمهام
با وجود صد تا آدم توی این مدرسه تنهام
 
کسی من رو نمیفهمه، اینجا من خیلی غریبم
تلخ و گنگ و گیج و مبهم، خسته از دست فریبم
 
خسته و زخمی دستِ همه همکلاسیامم
یه مسافر تک و تنها تو کویر غصه هامم
 
توی این مدرسه ای وای، یه وجود بی پناهم
میون این همه آدم، ای خدا چه بود گناهم
 
قد یک عالمه حرفه روی این لبهای بستم
کوه درد و غصه مونده هنوزم رو دل خستم
 
فکر میکردم با وجودت میرم از دنیای ماتم
اما باز هم اشتباه بود دل باید بمیره کم کم
 
این وجود تلخ و خسته غیر مرگ راهی نداره
دیگه بسه زنده بودن توی بازار مکاره
 
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 10:43 | 
سلام عشق آبی
سلام ، من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نويسنده معروف يک کلوخ تيپا خورده ، من  فقط يه آدمم ، يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن !!
کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن  ، به يه چيز بخندن ، به يه چيز اشک بريزن  ، و فهم و ادب و ايمان چاشني صداقت کلامشون باشه .
به همون خداي آسمونا اينا شعر نيست شعار نيست لااقل براي من نيست
اينا از عمق وجود م بلند ميشه .
 
گاهي شبا گريه کنون ميام در خونه تو
داد مي زنم ميگم منم عاشق ديوونه تو
 
مي گم منم اونکه شده اسير مهربونيات
اونکه يه عمري عاشقه به اون همه لطف و صفات
 
وقتي تو اين ، دنياي تو، کار دلم گير ميکنه
حسادته قلب منو ، از آدما سير ميکنه
 
 
 
ميام در خونه تو  ، ميگم به فريادم برس
رو ميکنم به آسمون ، ميگم به داد من برس
 
 
آخه تو محبوب مني
  عزيز من خوب مني
تويي تويي خدا ي من
خدا ي با صفاي من
تو روحمي تو جونمي
تو قلبمي تو خونمي
 
خداي مهربون من
عشق تو، توي خون من
 
وقتي تو اين دنياي تو کار دلم گير ميکنه
حسادته قلب منو از آدما سير ميکنه
 
ميام در خونه تو ميگم به فريادم برس
رو ميکنم به آسمون ميگم به داد من برس
و ...
طريق عشق پر آشوب و فتنه است
بيفتد آنکه درين راه با شتاب رود !
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه نوزدهم آذر 1384 و ساعت 13:31 | 
شدشد نشد نشد
اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست

يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري

يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدير يا قضاست

تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند

عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان مي که تر کنند دماغي به روز غم

يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامي به شاهراه مرادي بگستران

اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد

يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش

صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.
 

ميرزا علي نقي خان حکيم الممالک متخلص به حکيم

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 13:21 | 
عشق آبی و حال پریشون
حالمان بد نيست غم کم می خوريم       
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
آب می خواهم، سرابم می دهند        
       عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب      
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند       
                بی گناهی بودم و دارم زدند
 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست      
از غم نامردمی پشتم شکست
 سنگ را بستند و سگ آزاد شد     
يک شبه بيداد آمد داد شد
 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام        
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
 عشق اگر اينست مرتد می شوم       
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است     
       کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق  سردرگم شدم          
                   عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم      
        هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست           
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست     
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
 درد می بارد چو لب تر می کنم    
طالعم شوم است باور می کنم
 من که با دريا تلاطم کرده ام       
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 قفل غم بر درب سلولم مزن!        
من خودم خوشباورم گولم مزن!
 من نمی گويم که خاموشم مکن    
من نمی گويم فراموشم مکن
 من نمي گويم که با من يار باش    
من نمی گويم مرا غم خوار باش
 من نمی گويم،دگر گفتن بس است  
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 روزگارت باد شيرين! شاد باش       
         دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
 آه! در شهر شما ياری نبود        
قصه هايم را خريداری نبود!!!
 وای! رسم شهرتان بيداد بود     
           شهرتان از خون ما آباد بود
 از درو ديوارتان خون می چکد       
          خون من،فرهاد،مجنون می چکد
 خسته ام از قصه های شوم تان     
        خسته از همدردی مسموم تان
 اينهمه خنجر دل کس خون نشد     
        اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
 آسمان خالی شد از فريادتان     
            بيستون در حسرت فرهادتان
 کوه کندن گر نباشد پيشه ام     
            بويی از فرهاد دارد تيشه ام
 عشق از من دورو پايم لنگ بود     
         قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود     
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    
          فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!   
          هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
 هيچ کس اشکی برای ما نريخت     
هر که با ما بود از ما می گريخت 
 چند روزی هست حالم ديدنیست  
       حال من از اين و آن پرسيدنيست 
 گاه بر روی زمين زل می زنم    
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
 حافظ ديوانه فالم را گرفت        
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ما زياران چشم ياری داشتيم 
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 19:49 | 
تقدیم به ...
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه ..
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .
يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .
يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد میشه .
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا
معنی داره ، جائی که :
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ،
جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای
کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو
با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس
مسئوليتم بيشتر ميشه .
احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم .
تقدیم به....

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه دوازدهم آذر 1384 و ساعت 0:36 | 
تنهایی....

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که درین وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن اما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و باز از تو اثری پیدا نیست
 
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
 
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو با اینها نیست
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 18:1 | 
آب هـم آبـي نـيـسـت

    آب هم آبي نيست

 
 آنچه مي پنداريم، فكر پوچي است كه دلها همه در آن غرقند.
 
 
آب اگر آبي بود
 
 
آنقدر عشق و محبت به جهان مي بخشيد
 
 
كه دگر شب نرسد،از پس اوهام محال.
 
 
آب هم آبي نيست،
 
 
آب اگر آبي بود
 
 
چه كسي باور داشت، كه در اين آرامش
 
 
موج طوفان احساس چنان خشم آگين،كشتي عاطفه را مي بلعيد؛
 
 
آب هم آبي نيست
 
 
آسمان آبي است،
 
 
رنگ خود را گه گاه، مي نگارد بر آب
 
 
آسمان ميفهمد معني مهر و وفا را.
 
 
آب اگر آبي بود،همه آبي بودند.
 
 
دل ايشان مگر از آب محبت خاليست
 
 
یا که این آب،ز هر رنگ محبت عاریست.
 
 
آب هم آبي نيست،
 
 
پس چه بايد نوشيد؟!
 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه پنجم آذر 1384 و ساعت 13:55 | 
وسعت آبی عشق
 
باز هم سلامی به وسعت آبی عشق
(عشق آبی)
کاش روزی بار دگر تو را پیدا می کردم
مثل شاخه گلی. تو را از شاخه جدا می کردم
عمریست که من قصه عشق تورا می خوانم
ساده گویم:من ازاین عشق تورا می خواهم
به یاد آن شب که تورا در خواب می دیدم
این روزها دلم را درعشق تو اسیر می بینم
گر چه بین من وتو فاصله هاست.اما می دانم
تا ابد برای دیدن روی ماهت منتظر می مانم
از غم ندیدنت گاه گاهی برای خود می گریم
به حال و روزعجیب خود شب و روز می خندم
چگونه گویم که تو را من دوست می دارم
و برای وصال تو گل امید را در سینه می کارم
عزیزم خواستی بیا . من به تو قولی می دم
هرچی بگی.هر چی بخوای.من برات همون می شم
تورو خوب می شناسمت.تو همونی که می خوام
هر جا باشی.هرجا بری.من به دنبالت می آم
ای همه وجود من.آخرش بدون تومن می میرم
در خیال خام خود تو را همیشه کنارخود می بینم
خدای من:منو ببخش.اما ازت کمک می خوام
من ازتوی مهربون عشقم یعنی .....رومی خوام
..... من یه روزمیاد.این رومن خوب می دونم
برای دیدنش تو این روزها لحظه شماری می کنم
تمام مشکل من این است که گاهی می پندارم
روزی من را نخواهد وگوید: من بدون تو می مانم
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 12:31 | 
دوستت دارم

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم

اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم

اگر اشك بودم به پايت مي گريستم

و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم

ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت

ولي هر چه هستم

دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 12:29 | 
Powered By BLOGFA - Designing By BlueLove