تبليغاتX
عشق آبي
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خدایا
ای خدا ,ای خدای عالم و آدم                     ای که خود گل مرا سرشتی از غم

نقش چهرم را تو نا زيبا کشيدی                 بد ترين نقشی که در عالم کشيدی

در عوض او را چه زيبا آفريدی                      آفتی از بهر دلها آفريدی

چشمهايش رابه رنگ شب کشيدی            از شقايق ها برايش لب کشيدی

گيسوانش شستی در عطر گل ياس           سينه از مرمر ولی خالی ز احساس

عدل و انصافت چه شد ای خالق من           گرچه اورا می نمودی عاشق من

ذره ای از عدل و دادت کم نمی شد            وز جهان کاری جهان بر هم نمی شد

ذره ای از جورت آرامش ندارم                    بعد از اين باتو سر سازش ندارم

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت 12:38 | 
بچه بودم...

 

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد

دل كوچيكم فقط غصه بازی رو مي خورد
بچه بودم چه قدر صاف و رون مي خنديدم

خوبيش اين بود كه از کسی حرف بدی نمی شنیدم
بچه بودم همه هم مثل خودم بچه بودن

نرم و ساده مثل شنهای کنار ساحل
بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود
فکر و خیالم پریشون نبود
بچه بودم همه چي درست می شد ، سخت نبود

هيچكی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود
بچه بودم كسي بي خود منو اذيت نمی كرد

مثل تو ميون بازيا خيانت نمي كرد
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم

از دست چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم
بچه بودم دلمو هنوز كسی نبرده بود

هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود
بچه بودم كسي مثل تو باهام بد نمی شد

بی توجه از كنار رؤياهام رد نمی شد
 بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود
لا به لای دفترام ،‌جز دو تا برگ ياس نبود
بچه بودم انقدر از سادگيا دور نبودم
 واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم
بچه بودم دلم از هيچكسي ناراضي نبود
فكر و ذكرم پيش هيچ چيزی به جز بازی نبود
بچه بودم بيشتر از اين زمونا در می زدن

اون روزا بزرگترا بيشتر به هم سر می زدن
بچه بودم قلبای تو دفترم حقيقی بود
 روی دفتر خاطراتم عكس گل و پروانه بود
بچه بودم روزای هفته شبيه هم نبود

حواسم پهلوی اينكه چي بهت بگم نبود
بچه بودم شادی پر بود تو دل بادكنكم
آخر اون روزا كسي بود كه بياد به كمكم
بچه بودم اگه مثل حالا مجنون مي شدم
از بزرگ شدن واسه ابد پشيمون می شدم
 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 12:31 | 
سرد و تاریک
زمانیکه از شب گذشتی و به پهنه ی نور و صبح رسیدی
چشمانم عاشقانه صدایت می زد
جاده خسته از تکرار خواهانت بود
و تو
سرد تاریک غمناک
دستهایم صادقانه دعایت می کرد
تو شب را پشت سر گذاشتی
محکم پایدار سر بلند
تمنایت کردم ولی تو باز
سرد تاریک غمناک
این قصه تکرار می شد
تو بر شب چیره شدی
و من در افق به انتظار
اکنون روزهای بسیاری سپری شده و من هنوز هم صدایت می زنم
دعایت می کنم
و تو هنوز هم
سرد تاریک غم ناک هنوز کشف ات نکرده ام
یادداشت های دفتر خاطراتم
برای کسی که رفتن را ترجیح داد

 

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هشتم دی 1384 و ساعت 1:59 | 
عاشقی

عاشق بودن را نه بر حسب شعار که به حکم پروردگار خواهم آموخت از آنگونه مشکي را رنگ عشق دانستم که خداوند را منبع عشق و تن پوش خانه خدا را رنگ عشق ديدم . و فراموش نخواهم کرد دعاي بزرگي که فرمود : خدايا به هر که دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر است و به هر که دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه سوم دی 1384 و ساعت 11:14 | 

امشب برای من شب غمگینیه

امیدوارم برای شما اینطور نباشه

.....<<یلداتون مبارک>>.....

داداش کوچولوتون محمد

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه یکم دی 1384 و ساعت 0:20 | 
Powered By BLOGFA - Designing By BlueLove