| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
احوال عشق آبی...
حالمان بد نيست ، غم كم مي خوريم كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند از چه بيدارم نكردي آفتاب ؟ خود نمي دانم كجا رفتم به خواب خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند از غم نامردمي پشتم شكست دشنه اي نامرد بر قلبم نشست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يك شبه بيداد آمد داد شد عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه انديشه ام عشق اگر اين است مرتد مي شوم خوب اگر اين است من بد مي شوم در ميان خلق سردر گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد از اين با بي كسي خو مي كنم هر چه در دل داشتم رو مي كنم نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستي كار ما است چشم مستي تحفه بازار ما است درد مي بارد چو لب تر مي كنم طالعم شوم است باور مي كنم روزگارت باد شيرين شاد باش دست كم يك شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود واي رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان گر نرفتم هر دو پايم بسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه هيچ كس چشمي برايم تر نكرد هيچ كس يك روز با من سر نكرد هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود ا ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت "ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم" |+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 11:58 |
..........
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد..می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 9:47 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1385شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 پيوندهای روزانه
حسینیه اینترنتیآرشيو پیوندها پيوندها
روسری آبیمداد رنگی نیم نگاه عاشقانه خلوتگه خورشید وبلاگ مريم ياس نو دی جی عاشق سان بوي فریاد عشق دیباچه کلام تنها ترین تنها بهترین راز بیکران وبلاگی برای همه پادشاه باشکوه مو مشکی بانوي آبي پوش دلبر تنها (دوست عزیزم حامد) ساناز هوالمعاشق وبلاگي براي رياضيدانان خسته و تنها (یکی دیگه از دوستام) نسيم عشق مريم تنهاست (من و تو و فاصله) راه نو اين دوستمون هم عشقش آبيه گل هميشه بهار (عشق آبي) قصه ای از غصه ها... نوشته هايي در تنهايي كتابخانه اميد ايران بی خیال این عشق محال اشعار روزانه
وقتي دلم برات تنگ مي شود چشم هاي پر از اشكم را پشت ابرهاي سياه پنهان ميكنم آنجا كه جز خداي خود هيچكس را نمي يابم پس بدان .... هر زمان كه بارن ميبارد دلم برايت تنگ است آمار وبلاگ
|
| Powered By BLOGFA - Designing By BlueLove |