| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
داستان غم عشق آبی ....
دوستان شر ح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم ساکن کوي بت عربدهجويي بوديم عقل و دين باخته، ديوانهي رويي بوديم بستهي سلسلهي سلسله مويي بوديم کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت اول آن کس که خريدار شدش من بودم باعث گرمي بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او داد رسوايي من شهرت زيبايي او بسکه دادم همه جا شرح دلارايي او شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کي سر برگ من بي سر و سامان دارد چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر که دهم جاي دگر دل به دلآراي دگر چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکيست حرمت مدعي و حرمت من هردو يکيست قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکيست نغمهي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکيست اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنين است پي کار دگر باشم به چند روزي پي دلدار دگر باشم به عندليب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمهي گلزار دگر باشم به نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست ميتوان يافت که بر دل ز منش ياري هست از من و بندگي من اگر اشعاري هست بفروشد که به هر گوشه خريداري هست به وفاداري من نيست در اين شهر کسي بندهاي همچو مرا هست خريدار بسی مدتي در ره عشق تو دويديم بس است راه سد باديهي درد بريديم بس است قدم از راه طلب باز کشيديم بس است اول و آخر اين مرحله ديديم بس است بعد از اين ما و سرکوي دلآراي دگر با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود وين محبت به سد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود چند کس از تو و ياران تو آزرده شود دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود اي پسر چند به کام دگرانت بينم سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم مايه عيش مدام دگرانت بينم ساقي مجلس عام دگرانت بينم تو چه داني که شدي يار چه بي باکي چند چه هوسها که ندارند هوسناکي چند يار اين طايفه خانه برانداز مباش از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش ميشوي شهره به اين فرقه همآواز مباش غافل از لعب حريفان دغا باز مباش به که مشغول به اين شغل نسازي خود را اين نه کاريست مبادا که ببازي خود را در کمين تو بسي عيب شماران هستند سينه پر درد ز تو کينه گذاران هستند داغ بر سينه ز تو سينه فکاران هستند غرض اينست که در قصد تو ياران هستند باش مردانه که ناگاه قفايي نخوری واقف کشتي خود باش که پايي نخوري گر چه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت شد دلآزرده و آزرده دل از کوي تو رفت با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت حاش لله که وفاي تو فراموش کند سخن مصلحتآميز کسان گوش کند |+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 20:45 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1385شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 پيوندهای روزانه
حسینیه اینترنتیآرشيو پیوندها پيوندها
روسری آبیمداد رنگی نیم نگاه عاشقانه خلوتگه خورشید وبلاگ مريم ياس نو دی جی عاشق سان بوي فریاد عشق دیباچه کلام تنها ترین تنها بهترین راز بیکران وبلاگی برای همه پادشاه باشکوه مو مشکی بانوي آبي پوش دلبر تنها (دوست عزیزم حامد) ساناز هوالمعاشق وبلاگي براي رياضيدانان خسته و تنها (یکی دیگه از دوستام) نسيم عشق مريم تنهاست (من و تو و فاصله) راه نو اين دوستمون هم عشقش آبيه گل هميشه بهار (عشق آبي) قصه ای از غصه ها... نوشته هايي در تنهايي كتابخانه اميد ايران بی خیال این عشق محال اشعار روزانه
وقتي دلم برات تنگ مي شود چشم هاي پر از اشكم را پشت ابرهاي سياه پنهان ميكنم آنجا كه جز خداي خود هيچكس را نمي يابم پس بدان .... هر زمان كه بارن ميبارد دلم برايت تنگ است آمار وبلاگ
|
| Powered By BLOGFA - Designing By BlueLove |